محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

632

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شكستى ديد كه هرگز مانند آن نديده بود . و يكى از مردم ولايت اردشير خره در سيستان بود و علم و دليرى و جرئت بسيار داشت و نامش سوخرا بود و گروهى از چابكسواران با وى بودند و چون از كار فيروز خبر يافت شبانگاه بر نشست و پيوسته برفت تا نزديك اخشنوار رسيد و كس فرستاد و اعلام جنگ كرد و او را به نابودى تهديد كرد . و اخشنوار سپاهى بزرگ سوى او فرستاد و چون رو به رو شدند سوخرا سواره سوى ايشان شد و آنها را از خويشتن مطمئن يافت . گويند : تيرى سوى يكى از آنها انداخت كه ميان دو چشم اسبش فرود رفت چنان كه نزديك بود تير در سر اسب ناپديد شود و اسب بيفتاد و سوخرا سوار را زنده واگذاشت و به دو گفت پيش يار خود شود و آنچه را ديده اى با وى بگو . و آنها سوى اخشنوار رفتند و اسب را با خويش ببردند و چون نشان تير را بديد حيران شد و كس پيش سوخرا فرستاد كه هر چه خواهى بگوى . سوخرا پاسخ داد كه مىخواهم كه ديوان را به من باز دهى و اسيران را آزاد كنى و اخشنوار چنان كرد . و چون ديوان به دست وى رسيد و اسيران آزاد شدند ، فهرست گنجينه هايى را كه همراه فيروز بوده بود از ديوان در آورد و به اخشنوار نوشت كه باز نميگردد تا گنجينه ها را بگيرد . و چون اخشنوار معلوم داشت كه به جد سخن مىكند جان خويش را بخريد و سوخرا پس از آزادى اسيران و گرفتن ديوان و استرداد اموال و همهء گنجينه ها كه همراه فيروز بود سوى سرزمين پارسيان بازگشت و چون پيش عجمان رفت وى را بزرگ شمردند و مرتبت او به جايى رسيد كه جز شاه كسى بالاتر از او نبود . سوخرا پسر ويسابور پسر رهان پسر نرسى پسر ويسابور پسر قارن پسر